تبليغاتX
تو بمان با من تنها تو بمان!


























تو بمان با من تنها تو بمان!

sher

دوستان عزیز: اون آیدی قبلی من رمزشو لطف کردن برام

عوض
کردن
و من دیگه نمیتونم باهاش آن بشم

 لطفا آیدی جدیدم را آدد کنید .ممنون.

(rahe_residan@yahoo.com)

| پنجشنبه 1390/05/13 | 11:24 PM | lover| |

سلام به دوستانه عزیز ببخشید که نظراتتون رو دیر به دیر جواب میدم فعلا بدجور سرم واسه کنکور گرمه(جونه عمه ام) دعا کنید که قبول بشم دانشگاه تهران میدونم قبول میشم...
| شنبه 1390/11/15 | 12:24 PM | lover| |

کاش میفهمیدی

بین عشق و هوس زودگذر فاصله بسیار است

و من اما دلخوش به شروعی دیگر

و تو اندیشه کنان

غرق یک پنداری که برآورده شدن هیچ ندارد درپی!

| دوشنبه 1390/10/26 | 4:54 PM | lover| |

سلام دوستانه عزیز خیلی وقته نیومدم با درسو مدرسه مشغولم شاید دیگه نیام یا کلا وبلاگو تعطیلش کنم حالا بعدا تصمیم می گیرم. فعلا همگی به سلامت

| سه شنبه 1390/09/08 | 6:42 PM | lover| |

دوستت دارم

نه دوست داشتنی از روی هوس

به تو می بالم

ای عشق رویایی

ای همه ی وجودم

دستانت را به من بسپار

وجودم از آن تو

جانم را می بخشم

تو بخند

لبخندت دنیایی است

برق چشمانت

دلم را به آتش کشید

دل را ببر

دل مال تو

سرانجام این دل با تو

می خواهمت

نه

نه برای خود

خوشبختی تو آرزویم هست

میخواهمت

| چهارشنبه 1390/07/06 | 6:50 PM | lover| |

یادته گفتی خونه ی قلبمو به نامت زدم؟  اون روز خوشحال بودم که میتونم تا آخر عمر تو خونه ی دلت بمونمو انقدر اجاره نشین این و اون نباشم. هرچی وسیله داشتم توی خونه ی قبلیو از بین بردم و وسیله ی جدید خریدم چون قرار بود خونه ی جدید برم.راه افتادم سمت خونه ی دلت.وای که چقدر اطراف خونه ی دلت سرد بود.اومدم با همه ی وسیله های جدید.اما در خونه ی دلت قفل بود.وای چقدر سرد بود از پنجره نگاه کردم.به در و دیوار خونه عکس صاحب قبلی بود.هنوز اسباب و وسایلش بود اما خودش نبود.همه جا گرد و غبار بود مثل اینکه خیلی وقت بود رفته اما حتی برنگشته که وسایلشو ببره.تو کلید خونه رو ندادی بهم.من نمی تونم برم توی خونه... هوا هم باز سرده...میشینم جلوی در که یا صاحب قبلی بیاد یا خودت که من برم توی خونه...اگه نشه انقدر میشینم تا از سرما یخ بزنم و بمیرم....

| سه شنبه 1390/06/29 | 8:14 AM | lover| |

هوا سرد است

هوا مثل سکوت تو سخت سرد است

در این هیاهوی سرما صدای توست به گوش میرسد

که نه تو را می خواهم

نه احساست را

و من سخت در انجماد ابهام

در سکوت تو میمیرم

در سکوت پر از نجوایت

و در عمق دستان سردت جان می سپارم

چرا؟

چرا دستانت سرد تر از چشمانت بود؟

چرا دستانت بیشتر مفهوم تنفر را تداعی میکرد؟؟؟؟

| شنبه 1390/06/12 | 5:8 PM | lover| |

امروز ، چرکنویس ِ پک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا 
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بنعد بر می گشتم 
و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغش ِ من تر شد!
می بینی!

| جمعه 1390/06/11 | 12:15 PM | lover| |

 


حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..

 

حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- یک نفر

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت

| پنجشنبه 1390/06/10 | 11:31 AM | lover| |

من عاااااااااااااااااااااشق شدم. عاشق زندگی.عاشق کسایی که قبلا دوسشون نداشتم و عاشق کسی که زندگیمو درست کرد.نمی دونم که چرا دیوونم.چرا خودخواهم؟ آخه خودخواهیم حدی داره.نمیشه که کسی رو محدود کرد.خوب عاشق باشم نمیشه که کسی رو محدود کنم.اذیت کنم.وای که چقدر دوست دارم.بعضی اوقات هست که دلت میخواد زندگیتو پای یه نفر بریزی.اما نمیدونی اون یه نفر لیاقت داره یا نه؟با تو می مونه تا آخرش یا نه؟اصلا دوست داره یا نه؟بعضی اوقات می ترسی.از شکست هایی که خوردی.دیگه نمیخوای شکست بخوری.شکت دوباره میشکونتت.داغونت می کنه.موندی چیکار کنی و بعد یکی دستاتو می گیره یکی که نگاش یه جوره دیگه است حرفاش طعم شیرینی داره و دستاش زندگی میده بهت.پس باید بمونی.تا آخرش.تا اون ور دنیااااااااا.تا هر جایی که میتونی.خدا کمکم کن که این نعمتیو که دادی با خودخواهی از دستش ندم.زجرش ندم.اگه می خونی این نوشته های تنهاییمو.بدون که من همه ی زندگیمو به باد دادم و هیچی واسه به باد دادن ندارم.الان خودمم و خودم و یه دنیا احساسات.احساساتی که به هیچکس نداشتم و هرچی که گذشته بوده دروغ بوده.من خواب بودم تا حالا.اما بدون........... من از دستت نمیدم........

| پنجشنبه 1390/06/10 | 11:28 AM | lover| |

Design By : shotSkin.com