تو بمان با من تنها تو بمان!
sher
بین عشق و هوس زودگذر فاصله بسیار است و من اما دلخوش به شروعی دیگر و تو اندیشه کنان غرق یک پنداری که برآورده شدن هیچ ندارد درپی! نه دوست داشتنی از روی هوس به تو می بالم ای عشق رویایی ای همه ی وجودم دستانت را به من بسپار وجودم از آن تو جانم را می بخشم تو بخند لبخندت دنیایی است برق چشمانت دلم را به آتش کشید دل را ببر دل مال تو سرانجام این دل با تو می خواهمت نه نه برای خود خوشبختی تو آرزویم هست میخواهمت
هوا مثل سکوت تو سخت سرد است در این هیاهوی سرما صدای توست به گوش میرسد که نه تو را می خواهم نه احساست را و من سخت در انجماد ابهام در سکوت تو میمیرم در سکوت پر از نجوایت و در عمق دستان سردت جان می سپارم چرا؟ چرا دستانت سرد تر از چشمانت بود؟ چرا دستانت بیشتر مفهوم تنفر را تداعی میکرد؟؟؟؟ و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده.. حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت
عوض کردن و من دیگه نمیتونم باهاش آن بشم
لطفا آیدی جدیدم را آدد کنید .ممنون.
(rahe_residan@yahoo.com)
![]()
امروز ، چرکنویس ِ پک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بنعد بر می گشتم
و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغش ِ من تر شد!
می بینی!
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
| Design By : shotSkin.com |


